حجاب برمی درد!
هم از اين روست
که اوهامی از اين گونه دور و محو
مشتهای بی تاب خود را بر سينه ام می کوبند!
آه! ای چهره به وصف نيامدنی!
آه! ای تيرگی روشن!
در قلب من زورق کوچکی هست
با بادبان افراشته
کز توفانهای سهمگين می گذرد.
آی! موجهای سرکش بی تاب،
و تندبادهای نابگاه،
زورق کوچک مرا دريابيد!
زورق کوچک مرا در يابيد!
*
نه!
زيستن معما نيست!
(هستی را به چه ماننده کنم؟)
زيستن معما نيست،
رؤيا و خواب نيست،
صندوق آلام و آرزوها،
مجموعه شکستها نيست!
زيستن،
پيکار است و عشق،
آفرينش و زيبايی!
در قلب من خدايی هست
که در آرزوی آفرينشی ميسوزد!
آفرينش گلی،
به زيبايی يک عشق
در جهانی
به سبزی يک بوسه!
آی!
ابليسهای تيره روز ترسان،
و آيات و ادعيه بی حاصل
آفريدگار کوچک مرا دريابيد










